|
خلاصه کتابهای مرتبط با درس تاریخ تحولات خانواده
رشته مطالعات زنان گرایش زن و خانواده
الف . کتاب سیر جوامع بشری اثر لنسکی
خلاصه کننده فاطمه آبرون
جامعه هاي بوستانكار
در پايان عصر شكار و گردآوري خوراك در حدود ده هزار سال پيش، مردم دست كم به همان اندازه كه با الگوهاي رفتاري خود آشنايي داشتند، به طرز رفتار بعضي از جانوران و انگيزه هاي آنها پي برده بودند و صدها گونه از گياهان خوردني را نيز كشف كرده بودند و با فرايند رويش، نمو، به برنشستن، انحطاط و خشكيدگي آنها آشنا شده بودند. بعضي از گروههاي شكارچي و گردآورندة خوراك در خاورميانه با داسهاي سنگي كشتزارهاي وحشي و خودرو را درو ميكردند.
گذر از مرحلة شكار جانوران به مرحلة اهلي كردن آنها و از گردآوري ميوه ها و سبزيها به كاشتن آنها چندان ناگهاني و جهش آسا نبوده است. (ص 193)
بوستانكاري شروعي تدريجي داشت. ترديدي نيست كه بسياري از جامعه هاي ديگر با آموختن كشت انواع تازه اي از گياهان و اهلي كردن گونه هاي جديدي از حيوانات سهم بسزايي در تكميل و توسعة فنون تازه داشته اند و سرانجام، اينكه چون در جامعة شكارچي و گردآورندة خوراك و همچنين در جامعه هاي بوستانكار، زنان به طور معمول به كار گياهان و رستنيها مي پردازند و مردان به كار جانوران، مي توان بر اين باور صحه گذاشت كه گشت گياهان در آغاز از نوآوريهاي زنان بوده است و اهلي كردن حيوانات از ابتكارهاي مردان.(ص 194)
شواهد باستانشناسي
جامعه هاي بوستانكار ساده در آسيا و اروپاي پيش از تاريخ
در آسياي صغير، فلسطين، و سرزمينهاي تپه اي شرق رود دجله، باستان شناسان به بقاياي سكونتگاههايي متعلق به تقريباً 7000 ق م دست يافته اند كه بوستانكاري ظاهراً مهمترين وسيله معيشت مردم آنها بوده است. فنون و روشهاي بوستانكاري از اين سرزمينها به سوي شرق و غرب گسترش يافته تا آنكه جامعه هاي بوستانكار در نقاطي دوردست همچون بريتانيا و چين نيز مستقر گشته است. (ص 194)
در طول سالهاي اخير اطلاعات ما دربارة اين نخستين جوامع بوستانكار به ميزان زيادي توسعه يافته است. پس از جنگ جهاني دوم روش تازه اي براي تاريخگذاري بقاياي باستان شناختي وارد كار شده است. با اين روش كه تاريخگذاري راديوكربن ناميده مي شود. به همين سبب حل بسياري از مسائل بي پاسخ اينك ميسر گشته است. (ص 194)
مختصات جامعه ها
در مجموعة اصطلاحهاي باستان شناسي سنتي، دوراني را كه جامعه هاي بوستانكار ساده، در آن برتري داشته اند عصر نوسنگي مي نامند چون در بعضي از لايه هاي حفاريها به شمار زيادي تبرها، تيشه ها، و چكشهاي سنگي برخوردند كه آنها را با سايش و مالش به سنگهاي ديگر صاف و تيز كرده بودند.
مهمترين نوآوري اين جوامع را به واقع در فنون و روشهاي معيشتي آنها مي بايست جست و جو كرد، زيرا براي نخستين بار در تاريخ، مردم اين جامعه ها خوراك خود را توليد مي كردند و، از اين نظر، شكار و گردآوري خوراك به رديف دوم اهميت افتاده بود.
نخستين جامعه هاي بوستانكار در واقع داراي يك نظام اقتصادي مختلط بوده اند. (ص 195)
گرايش به بوستانكاري قبل از هر چيز به معناي اسكان طولاني تر در يك محل بوده است. گروههاي انساني ديگر ناچار نبودند كه به جستجوي شكار يا خوراك هر دم به سرزميني تازه كوچ كنند. برعكس، عمليات بوستانكاري آنها را وامي داشت كه به طور درازمدت در يك محل باقي بمانند. چنين به نظر مي رسد كه در خاورميانه و جنوب اروپا، سكونتگاههاي دائمي از همان زمان برپا شده باشد. در جاهاي ديگر، بوستانكاران آغازين معمولاً هر چند سال يك بار تغيير محل مي دادند، چون روشهاي ساده و ابتدايي آنها در كاشت و برداشت، زمينها را به سرعت دچار فرسايش مي ساخت.(ص 196)
گرايش از شكار و گردآوري خوراك به بوستانكاري دوام قرارگاههاي انساني را بيشتر ساخت و در ضمن به مردم امكان داد تا بيش از پيش به گردآوري داراييهاي شخصي بپردازند. براي نخستين بار اشياي بزرگ و پرحجمي همچون جامهاي سنگي و كاسه ها و كوزه هاي مختلف نيز ميان آنها ديده مي شود. سكونتگاهها نيز پرمايه تر شده اند. بعضي ساختمانها داراي چند اتاق و يك حياط داخلي كوچك مي باشند. چشمگير از اينها ظهور چيزهايي مانند اماكن مقدس يا بعضي مراكز خاص تشريفات و مراسم همگاني، ديوارهاي دهكده و گهگاه جاده ها و گذرگاههاي سنگفرش يا تخته كوبي شده (با الوار) است، هر چند هيچ كدام از اينها نه منحصر به گروههاي بوستانكار ساده است و نه كمياب.(ص 197)
گوشه ديگري از فرآيند توسعه گسترش سريع و اهميت فزايندة حرفه ها و بازرگاني است.رشد بازرگاني و مبادلات به معناي سرعت گرفتن تخصص يابيهاي حرفه اي نيز هست (دست كم در مراكز مهم بازرگاني). (ص 198)
در طول نخستين دوره هاي نوسنگي از جنگ و خونريزي خبري نيست. در گورها بندرت سلاح ديده مي شود، و بيشتر مراكز تجمع و سكونت فاقد ديوار يا ديگر وسايل دفاعي است. در بعضي از سكونتگاههاي اين دوره حصارها يا ديوارهايي وجود داشته، ولي اينها بيشتر براي محفوظ ماندن از شر جانوران موذي بوده است تا براي دفاع در برابر دشمنان انساني.
طي دوره هاي بعدي عصر نوسنگي اين منظره از بن تغيير ميكند و جنگ و كشتار به طور فزاينده اي عموميت مي يابد. انواع داسهاي جنگي، دشنه ها و ديگر سلاحها در گور هر فرد مذكر بزرگسال ديده مي شود.
برخي از محققان بر اين عقيده اند كه رشد جمعيت و نايابي زمينهاي مناسب براي بوستانكاري كه پيامد طبيعي آن است، از علل عمدة اين امر بوده اند. كاهش امكانات شكار نيز، كه اصولاً فعاليتي مردانه بوده است، مي تواند نقشي در اين زمينه داشته باشد. جنگ و ستيز با همنوعان، با الزاماتي كه از نظر شجاعت و مهارت در كاربرد سلاحها پديد مي آورد، مي تواند جانشين طبيعي شكار باشد. زنان، همچنان كه در جامعه هاي بوستانكار معاصر ديده مي شود، بيشتر كارهاي بوستانها و باغها را انجام مي دادند و، به همين سبب، مردان فرصت كافي در اختيار داشتند تا به فعاليتي ديگر يعني «جنگ» بپردازند.
گروهي ديگر از كارشناسان حدس مي زنند كه رواج بازار جنگ شايد مرتبط با افزايش ثروتها، خاصه به شكل چارپايان اهلي، بوده باشد كه بسيار آسان ربوده مي شدند.
شيوة جديد زندگي همچنان گسترش يافت تا آنكه جامعه هاي متكي به بوستانكاري ساه سراسر اروپا و آفريقاي شمالي را پوشاندند. اين گسترش در آسيا نامنظم تر صورت گرفت، چون مناطق وسيعي از اين قاره براي بوستانكاري و باغداري مناسب نبود. .(ص 199)
از ديدگاه تكاملي، گسترش تكنولوژي جديد بسيار سريع بوده، ولي نسبت به طول عمر افراد انساني اين تحول بي نهايت كُند پيش مي رفت.
عوامل گوناگوني در گسترش بوستانكاري مؤثر بودند ولي رشد جمعيت را مي توان مهمترين آنها شمرد. از آنجا كه جمعيتهاي انساني نيز مانند ديگر جمعيتها معمولاً آن قدر افزايش مي يابند تا با محدوديت منابع مواجه شوند، مي توان حدس زد كه فشار جمعيت بتدريج درمناطق اصلي بوستانكاري افزايش يافته است. اين امر قاعدتاً به ايجاد سكونتگاههاي جديدي در حاشيه هاي سرزمين اصلي مي انجامد. سپس، بوستانكاران به تدريج شكارچيان و گردآورندگان خوراك را به خطه هاي دورتر مي رانند و عاقبت تمام سرزمينهاي آنها را به تصرف خود در مي آورند.
در جريان پراكنش بوستانكاري، تمام ويژگيها و فنون جديد كار يكجا، به طور خوشه اي، به سرزمينهاي مجاور انتقال مي يافت، ولي استثناهايي هم وجود داشت. به عنوان نمونه، بافندگي هرگز به بريتانياي دوران بوستانكاري نرسيد و مراكز بازرگاني پررفت و آمد منحصراً در خاورميانه پديد آمد. (ص 200)
در سراسر عصر بوستانكاري، پيشرفت تكنولوژي، به ويژه در خاورميانه، ادامه داشت. علاوه بر سفالگري و بافندگي، فلزات را كشف كردند و اصول اساسي به عمل آوردن و پرداختن آنها رواج يافت. بنابراين، جامعه هاي بوستانكار ساده در اواخر عصر بسيار پيشرفته تر از اسلاف سه هزار سال پيش خود بودند.(ص 201)
جامعه هاي بوستانكار پيشرفته در آسيا و اروپاي پيش از تاريخ
هر يك از اختراعات و كشفيات عصر بوستانكاري ميزان كنترل انساني را بر محيط تا حدي افزايش مي داد. با اين حال، هيچكدام از آنها تأثيرات دوربردي را كه كاربرد فلز در ساختن و پرداختن افزارها و سلاحها به جاي گذاشت در برنداشتند. به همين دليل است كه فلزكاري را به عنوان ضابطة تشخيص بين جامعه هاي بوستانكار ساده و پيشرفته برگزيده شده است.(ص 202)
سرآغاز هايي در خاورميانه
كاربرد فلز با تحولي بسيار كُند و سخت تدريجي از مراحل پاياني دورة نوسنگي آغاز گشت.(ص 202)
در طول هزاران سال گروههاي انساني به تفاوتهاي موجود ميان سنگها و صخره هاي مختلف آگاهي داشتند. آنها آموخته بوند كه بعضي از سنگها براي ساختن افزارها و سلاحها مناسبترند، چون سخت تر بودند و تيغة برنده شان دوام بيشتري داشت. رنگهاي صخره ها و تخته سنگها را نيز مي شناختند و از بديع ترين آنها براي ساختن زيورآلات، همچنين به عنوان منبع دانه هاي رنگين استفاده مي كردند.
بي ترديد توجه به تخته سنگهاي غيرعادي بود كه افراد انساني را به سوي فلزي مانند مس كشاند. از آغاز مس سرد را فقط با چكش مي كوبيدند و به شكل افزارها و اشياي تزئيني كوچكي مانند گيره و ميخ و قلاب و مانند اينها درمي آوردند. بعدها با حرارت دادن و چكش كاري متناوب فلز، از شكنندگي آن كاستند و راه را براي كاربرد متنوع تري گشودند. با گذشت زمان گروههاي انساني فنون و روشهاي ديگري نيز براي استخراج مس از انواع سنگهاي معدني، به وسيلة ذوب، كشف كردند و بتدريج ياد گرفتند كه مس «خالص» را باز هم ذوب كنند و در قالبها به اشكال دلخواه درآورند. ذوب و به عمل آوردن مس مستلزم حرارتهاي بالايي بود كه با سوزاندن چوب به دست نمي آمد. اين نكته به خوبي مي رساند كه كشفياتي بدين اهميت پس از اختراع كوره هاي سفال پزي صورت گرفته است.(ص 203)
تا آنجا كه مي توان تشخيص داد، كاربرد افزارها و سلاحهاي مسي، به دلايلي بسيار كُند و آرام گسترش يافته است. نخست به علت عرضة بي نهايت محدود اين فلز و انتقال دشوار آن به فواصل دور و ديگري به اين علت بود كه متخصصان اين كار به احتمال قوي اندك شمار بودند كه مهارتهاي خود را به جلوه هايي جادويي عرضه مي داشتند تا انحصار پرسود خود را محفوظ نگاه دارند. (ص 203)
خيش بسيار دير و كُند به چين رسيد و بنابراين ظهور جامعه هاي كشاورزي را به تأخير انداخت. به درازا كشيدن عمر بوستانكاري پيشرفته در چين بي ترديد نقش مؤثري در پيشرفتهاي تكنولوژي آن دوران داشت كه از سطح ديگر جوامع بوستانكار بسيار فراتر مي رفت.(ص 204)
يكي از نشانه هاي اين امر را مي توان در نوع فلز رايج در چين دوران بوستانكاري مشاهده كرد كه برخلاف خاورميانه و اروپا، نه مس، بلكه برنز بود.(ص 204)
هنگاميكه عصر بوستانكاري ساده و پيشرفته را در چين مقايسه مي كنيم تفاوتها چشمگيرند. طي بوستانكاري ساده شمال چين پوشيده از بسياري دهكده هاي كوچك و خوبسنده و خومختار بود، حال آنكه طي دوران بوستانكاري پيشرفته دهكده ها ديگر خودمختار نبودند و تعدادي از آنها نيز به صورت مراكز شهري نسبتاً بزرگ و پرمايه درآمده بودند.
ظهور اين مراكز شهري به ميزان زيادي ناشي از پيروزيهاي رهبران دهكده ها بود كه از مزيت عمده اي برخوردار بودند. در اختيار داشتن سلاحهاي برنزي.
براي نخستين بار در تاريخ چين مردم دريافته بودند كه پيروزي بر ديگر مردمان مي تواند جانشين پيروزي بر طبيعت گردد.
از نظر نظامي، بوستانكاري پيشرفتة چيني برتري زيادي نسبت به بوستانكاران ساده داشتند. حفاريهاي تازه اي كه در محل گورستانهاي آن عصر به عمل آمده نشان مي دهد كه رزمندگان آنها زره بر تن مي كردند، كلاهخود و سپر به كار مي بردند، و با جنگ افزارهايي مانند نيزه، تبر، دشنه، كارد، ساطور و همچنين كمانهاي نيرومندي كه كشش هشتادكيلوگرم را تحمل ميكردند مجهز بودند و از ارابه هاي اسبي سريعي نيز استفاده مي كردند كه سه نفر رزمنده را در خود جاي مي داد.(ص 205)
اين مردمان از برتري عددي نيز نسبت به گروههاي كمتر پيشرفته برخوردار بودند. هر پيروزي شمار بيشتري از افراد را زير تسلط آنها قرار مي داد و اين امكان را برايشان به وجود مي آورد كه سپاههاي خود را باز هم بيشتر توسعه دهند.
كهن ترين جامعة بوستانكار پيشرفته در چين، ساختاري اساساً فئودالي داشته است. نابرابري اجتماعي آشكار در اين گونه جوامع قاعده اي پذيرفته شده بوده. تنها دو طبقة اجتماعي مشخص وجود داشت. اشرافيت كوچك جنگاوران و تودة وسيع مردمان عادي. اشرافيت جنگاور طبقة حاكم را تشكيل مي داد و در شهرهاي حصاردار مي زيست كه عملاً دژهاي مستحكم بودند. بيشتر مزاياي تكنولوژي جديد و نظام اجتماعي نوين به همين اشرافيت كوچك تعلق داشت.(ص206)
خويشاوندي در نظامهاي سياسي چين دوران بوستانكاري پيشرفته بي نهايت مؤثر بود. عضويت در طبقة حاكم تا حد زيادي موروثي بود و صاحبان مقامها تا سر حد امكان خويشاوندان خود را در رأس امور مي گماشتند.
بسياري از مردم عادي در خارج از منطقة حفاظت شده سكونت داشتند و همانجا در كارگاههاي خود يا در كشتزارهاي مجاور به كار مي پرداختند. منطقة محصور در ميان ديوارها، كه اساساً نوعي دژ مستحكم و اقامتگاه طبقة حاكم بود، يك مركز سياسي و مذهبي نيز به شمار مي رفت. فعاليتهاي ديني نسبتاً مهم بود و با نظام سياسي پيوندهاي فشرده داشت. كتيبه هاي باستاني نشان مي دهند كه حاكم يا فرمانروا وظايف و مناصب مذهبي عمده را بر عهده داشت.(ص 207)
از زندگي روزانة مردم عادي چيز زيادي نمي دانيم، ولي ترديدي نيست كه وظيفة اصلي آنها عبارت بوده است از توليد مازاد اقتصادي، كه طبقة حاكم بدان وابسته بود، و فراهم آوردن نيروهاي انساني لازم براي اجراي طرحهاي مختلف و انواع لشكركشيها و فعاليتهاي نظامي. گروهي از افراد پيشه وران كاركشته اي بودند كه كالاهاي جديد و تزئيني لازم براي تشريفات و نمايشهاي خاص طبقة حاكم را فراهم مي آوردند. بعضي ديگر به ساختن تجهيزات نظامي مي پرداختند. (ص 207)
بسياري از اين پيشه وران كشتكاران پاره وقت بودند، رشد تخصص يابي حرفه اي بي ترديد تأثير زيادي بر رشد مبادلات بازرگاني به جاي مي نهاد.
جامعه هاي بوستانكار پيشرفته در چين پيشرفتهاي مهمي در بعضي از زمينه ها حاصل كردند. مهمترين اين نوآوريها عبارت بود از خط و نوشتار، پولف كاربرد اسب، احتمالاً آبياري و شايد توليد آهن درست پيش از نخستين جامعة كشاورزي.(ص 207)
در مورد جامعه هاي بوستانكار در دنياي جديد هيچ كس به درستي نمي داند كه نخستين افراد انساني در چه زماني پاي به دنياي جديد گذاشتند. شواهد اين رويداد را به كمتر از 20000 تا 25000 سال پيش نسبت داده اند. در هر حال، نخستين گروههاي انساني به احتمال نزديك به يقين شكارچيان و گردآورندگاني بودند كه از آسيا، با عبور از باريكه هاي خاكي كه هنوز سيبري را به آلاسكا متصل مي كرد، به دنياي جديد مهاجرت مي كردند.(ص 210-209)
در دنياي جديد نيز همچون دنياي قديم گرايش از شكار و گردآوري خوراك به بوستانكاري تحولاتي را در پي داشت. اسكان درازمدت تر، جمعيتهاي متراكم تر و زيادتر، سكونتگاههاي پرمايه تر، ثروت و دارايي بيشتر، توسعة سفالگري و بعدها فلزكاري، شروع تخصص يابيهاي حرفه اي تمام وقت، پديدآمدن بازارهاي دائمي و افزايش مبادلات بازرگاني، شروع شهرسازي و شهرنشيني، استقرار مراكز مذهبي پايدار، ساختمان پرستشگاههاي بزرگ و مجتمعهاي پرستشگاهي پيچيده و سرانجام شدت گرفتن نظاميگيري و امپراتوري سازي.
البته بعضي تفاوتها هم وجود داشت. بوستانكاران دنياي جديد در اهلي كردن حيوانات چندان توفيقي نداشتند و فلزكاري آنها هم به پاي دستاوردهاي دنياي قديم نمي رسيد. از سوي ديگر، آنها نظام خاصي براي شمارش اعداد ابداع كردند كه مفهوم صفر را در برداشت. ولي در مجموع شباهتها بسيار بيشتر از تفاوتها بود.(ص 210)
توازي قابل توجهي كه بين فرآيندهاي توسعه در دنياي جديد و دنياي قديم ديده مي شود، به خوبي نشان مي دهد كه چيزي بيش از تصادف مطلق يا گزينش انساني در ميان است.
تا پيش از گسترش طلبي اروپا و ظهور استعمار در قرن شانزدهم ميلادي، جامعه هاي بوستانكار گسترده اي تقريباً معادل تمام انواع ديگر اجتماعات بشري را بر سطح زمين اشغال مي كردند. با اين وجود، جامعه هاي بوستانكار بتدريج رو به افول نهادند. جامعه هاي بوستانكار دوران كنوني جز به صورت دورگه (يعني به صورت جامعه هاي بوستانكار صنعتي شونده) بخت زيادي براي بقا ندارند.(ص 211)
تمام جامعه هاي بوستانكار ساده به نوعي از روش بريدن و سوزاندن پيروي مي كنند. در اين روش، دوره به دوره زمين جديدي را صاف مي كنند و به جاي بوستانها و باغهايي كه حاصلخيري خود را از دست داده اند از آنها استفاده مي كنند. افزارهاي عمده عبارتند از بيلها، ديلمهاي چوبي براي كندن خاك. زنان مسئوليت اصلي كاشت و داشت و برداشت بوستانها را بر عهده دارند و مردان فقط براي كارهايي سخت تر، مانند صاف كردن زمين وارد عمل میشوند.(ص 213)
در قياس با شكارچيان و گردآورندگان خوراك در عصر جديد، سكونتگاههاي بوستانكاران دائمي تر است. بيشتر گروههاي بوستانكار فقط هر چند سال يكبار، هنگامي كه زمينهايشان فرسوده مي شود، به جابه جايي تن مي دهند. دائمي تر بودن سكونتگاههاي آنان نيز، مانند دورانهاي پيش از تاريخ، به دليل تراكم بيشتر كالاها و ساختن اقامتگاههاي پابرجاتر است.(ص213)
مطالعات جديد نشان مي دهند كه پيوندهاي خويشاوندي در جامعه هاي بوستانكار ساده از اهميتي فراوان برخوردارند.
نظام خويشاوندي در اين جوامع گاه بسيار پيچيده است و از مقررات در هم تنيده و پرپيچ و خمي پيروي مي نمايد. گروههاي خوني گسترده، يا كلان ها، بسيار فراوان و معمولاً بسيار مهمند، زيرا بخش عمده اي از نيازهاي اعضاي خود را برمي آورند. مهمتر از همه، اين است كه كلان ها در عمل وظايفي همچون اتحاديه هاي خاص همكاريهاي متقابل بر عهده دارند و با حمايت از اعضاي خود در برابر دشمنان يا با پشتيبانيهاي اقتصادي از آنان عملاً ضرورت وجود خود را توجيه مي نمايند.(ص 215)
كلان ها در زمينه ازدواج نيز وظايف مقرراتي مهمي بر عهده دارند و گهگاه تكاليف ديني پراهميتي را نيز انجام مي دهند. نيرومندترين يا محترمترين كلان ها اغلب وظايف رهبري را در سراسر جامعه بر عهده مي گيرند و رئيس آنها عملاً به عنوان سركرده يا بزرگ دهكده رفتار ميكند.
در جامعه هاي بوستانكار ساده يا پيشرفته، مفهوم گروه خوني نه تنها زندگان بلكه مردگان را نيز در برمي گيرد. از آيينهاي مذهبي ويژه اي كه براي آرام سازي ارواح نياكان درگذشته برپا ميكنند. پرستش نياكان در هيچ كجا به اندازه اي كه در جوامع بوستانكار ديده مي شود رواج ندارد.(ص 215)
علت گرايش بيشتر جامعه هاي بوستانكار به پرستش نياكان را احتمالاً بايد مربوط به دوام و ثابت بيشتر سكونتگاههاي آنها دانست. البته نسبت به جامعه هاي شكارچي و گردآورندة خوراك، چون در جامعه هاي بوستانكار، زندگان علاوه بر آنكه در مجاورت مردگان مدفون خود به سر مي برند، فعاليتهاي روزانة خود را نيز در همان محل هايي انجام مي دهند كه نياكانشان روزي در آنجا به فعاليت مشغول بوده اند. در جامعه هاي كشاورزي، خدايان يگانه يا چندگانة نيرومند تر و پرهيبت تري معمولاً نياكان را از مقام شامخي كه در بيشتر جوامع بوستانكار بر عهده دارند، بر كنار مي كنند، ولي كيش نياكان در بسياري از جوامع كشاورزي نيز اهميت خود را از دست نمي دهد مثل چين و روم.
يكي ديگر از ويژگيهاي متمايز نظامهاي خويشاوندي در جامعه هاي بوستانكار اهميتي است كه بسياري از آنها براي بستگان مادري قايلند.(ص 216)
اين الگوي غيرعادي ظاهراً ناشي از نقشي است كه زنان جامعه هاي بوستانكار در تأمين معاش بر عهده دارند. در بسياري از اين نوع جوامع، بيشترين بخش عمليات كشت و كار را زنان انجام مي دهند. هر كجا كه مردان نيز سهم عمده اي در تأمين معاش روزانه بر عهده دارند مثلاً از طريق شكار يا گله داري، الگوهاي مادرتباري چندان توسعه اي ندارد. اما آنجا كه مردان مشاركت قابل توجهي در فراهم آوردن وسايل معيشت ندارند، الگوهاي مادرتباري بيشتر رواج مي يابد.
خودمختاري دهكده ها در مرحلة بوستانكاري نيز هنوز پابرجاست. در اين مرحله جامعه هاي چند گروهي معمولاً رايجتر از مرحلة شكار و گردآوري خوراك است. هنگامي كه در اين مرحله جامعه هايي مركب از چند گروه فرعي به وجود مي آيد، تعداد گروههاي فرعي از انگشتان دست تجاوز نمي كند. (ص 217)
قدرت رهبران سياسي تقريباً در تمام جوامع بوستانكار ساده بسيار محدود باقي مي ماند و هم سركرده هاي دهكده ها و هم رئيس قبيله براي پيشبرد مقاصد و اهداف خود هنوز هم بيشتر به اقناع متوسل مي شوند تا به زور و فشار. رهبر قوم در اين گونه جوامع هنوز آن قدر افراد وابسته و زيردست ندارد كه ناگزير باشند دستورات او را بي چون و چرا به مرحلة اجرا درآورند. موضوع مهم ديگر اين است كه هنوز نوع سلاحها طوري نيست كه طبقة حاكم بتواند آنها را براي فرمانروايي بر بقية افراد جامعه به انحصار خود درآورد.
در بعضي از جامعه هاي بوستانكار ساده، جادوگران رسمي گروه به سبب هراس يا احترامي كه در ديگر اعضاي جامعه القا مي كنند سركردگي يا رياست گروه را نيز به چنگ مي آورند. در برخي از جوامع، رهبران غيرمذهبي بعضي وظايف مذهبي مهم را نيز بر عهده مي گيرند و به صورت چهره هايي تقريباً مذهبي درمي آيند.(ص 218)
تنها پاية مهم ديگر قدرت سياسي در اين جامعه ها عبارت است از عضويت در يگ گروه خوني بزرگ و پررونق.(ص 219)
نابرابري اجتماعي به طور كلي چندان محبوب نيست. هر چند ثروت و قدرت سياسي افراطي در اين جامعه ها به چشم نمي آيد. با اين حال، نابرابريهايي در زمينة حيثيت و اعتبار اجتماعي ديده مي شود. رهبران سياسي و مذهبي به طور معمول از پايگاههاي والايي برخوردارند، ولي اين گونه موقعيتهاي اجتماعي بيشتر منوط به عملكردهاي آنهاست تا صرف مقامهايي كه بر عهده دارند. ديگر پايگاههاي مهم اجتماعي عبارتند از جسارت و بي باكي نظامي، مهارت در سخنوري، سالخوردگي، خويشاوندي و در پاره اي از موارد ثروت به صورت زنان متعدد، خوكهاي اهلي و اشياي زينتي.
هر اندازه تكنولوژي و اقتصاد در يكي از اين گروهها پيشرفته تر باشد، نابرابري اجتماعي نيز در آنجا به شدت مي گرايد، جامعه هايي كه از آبياري استفاده مي كنند، داراي حيوانات اهلي هستند، يا براي مقاصد تشريفاتي و تزييني به فلزكاري روي مي آورند معمولاً از برابري اجتماعي كمتري، نسبت به گروههاي ابتدايي تر، برخوردارند.
جنگ و خونريزي در عصر بوستانكاري به ميزان زيادي افزايش يافته است. مهارت در جنگ و پيكار، به ويژه در سرزمينهايي كه فشار جمعيت و سكونتگاههاي پايدارتر برخوردهاي مرگباري مي آفرينند، احتمالاً نوعي ضرورت حياتي بوده است، چرا كه شكست خوردگان در اين برخوردها اغلب با فروپاشي و اضمحلال جامعه هايشان مواجه مي شدند.(ص 220)
به همان نسبت كه اهميت جنگ و رزمندگي در جامعه اي افزايش مي يافت، الگوها و آيينهاي تازه اي نيز پديد مي آمد. برتر از همه، تقدس و تمجيد جنگاوران بود كه پس از نبردهاي موفقيت آميز مورد انواع احترامات و افتخارات قرار مي گرفتند.(ص 221)
برخي از رايجترين يادگارهاي جنگي عبارت بود از نگهداري جمجمه ها و كله هاي كوچك شدة دشمنان شكست خورده، كه همچون جوايز و جامهاي پيروزي ورزشكاران امروزي به نمايش گذاشته مي شد.(ص 222)
آدمخواري تشريفاتي را كه رسمي شگفت انگيز و بسيار معمول ميان بوستانكاران ساده بوده استا به احتمال زياد مي توان از محصولات فرعي آيين يادگار برداشتن دانست. ولي آدمخواري تشريفاتي ظاهراً اختراع تازه اي است و انگيزة آن هم بر اين پندار استوار است كه با خوردن گوشت دشمن مغلوب مي توان صفات و ويژگيهاي ارزشمند او را از آن خود ساخت.(ص222)
فراواني جنگ و ستيز در جامعه هاي بوستانكار ساده راه تحرك عمودي را بازنگاه مي دارد.
در اجتماعات بوستانكار پايگاههاي اجتماعي آسانتر از گذشته از پدر به پسر منتقل مي گردد. اين امر تا حد زيادي بدان علت است كه مالكيت خصوصي ميان بوستانكاران از وسعت و اهميت بيشتري برخوردار شده است. اضافه بر اين، مقدمات نوعي نابرابري بين گروههاي خوني نيز فراهم آمده است چرا كه متولد شدن در يك كلان بزرگ و پرتوان و ثروتمند عملاً يك مزيت اجتماعي محسوب مي گردد.
تا چندين قرن جامعه هاي بوستانكار پيشرفته منحصر به دو بخش از جهان ما بودند. آفريقاي زيرصحرا و آسياي جنوب شرقي.
اين بوستانكاران پيشرفتة عصر جديد از يك نظر با پيشينيان قبل از تاريخ خود فرق دارند. فلز اصلي در جامعه هاي آنها آهن بوده است، نه برنز يا مس چون سنگ آهن به اندازه اي فراوان است كه هم مي توان آن را براي ساختن لوازم و افزارهاي عادي به كار برد و هم براي اسلحه سازي. (ص 224)
در قياس با جامعه هاي شكارچي و گردآورندة خوراك يا جوامع بوستانكار ساده، جامعه هاي بوستانكار پيشرفته معمولاً بزرگتر و پيچيده ترند. گروههاي فرعي جامعه هاي بوستانكار پيشرفته به طور معمول سه برابر گروههاي بوستانكار ساده و هفت برابر گروههاي شكارچي و گردآورندةخوراك مي باشند. جامعه هاي بوستانكار پيشرفته از نظر ساختاري نيزپيچيده ترند.(ص 225)
نظامهاي طبقاتي در اين جامعه ها غامضتر است، نابرابريهاي اجتماعي بيشتري به بار مي آورد و اغلب هم موروثي است. حضور بردگان در 83 درصد از جامعه هاي بوستانكار پيشرفته، در برابر تنها 14 درصد در جوامع بوستانكار ساده، تجلي چشمگيري از همين امر است.(ص 226)
يكي از پيامدهاي اقتصاد توسعه يافته تر و نظام لايه بندي در جامعه هاي بوستانكار پيشرفته، تأكيد فزاينده اي است كه بر جنبه هاي اقتصادي ازدواج به عمل مي آيد. تقريباً در تمام اين جوامع، دختران دم بخت حكم يك كالاي اقتصادي ارزشمند را دارند، و مرداني كه خواهان ازدواج با آنها هستند بايد بهاي مزايايشان را بپردازند يا خدمات گسترده اي براي والدينشان انجام دهند. براي جوانان فاقد امكانات، گروههاي خويشاوند گسترده معمولاً ازدواج را نوعي سرمايه گذاري به حساب مي آورند و اغلب مي پذيرند كه بخشي از بهاي عروس را به خواستگار وام دهند.(ص 227)
رشد نابرابريهاي اجتماعي از نزديك مرتبط است با رشد حكومت. مثلاً در بيشتر جامعه هاي سنتي آفريقا آنها كه داراي قدرت مركزي، دستگاه اداري، و سازمانهاي قضايي يا به طور خلاصه يك حكومت هستند و در بطن آنها اختلاف ثروتها و امتيازات و پايگاهها متناظر با توزيع قدرت است.در مورد توسعه سياسي گام اساسي در اين فرآيند هنگامي برداشته شد كه رئيس يكي از گروههاي خوني گسترده تصميم گرفت مرداني را كه با او نسبت خويشاوندي ندارند به خدمت گيرد، بدين ترتيب يكي از محدوديتهاي سنتي قدرت و توسعة آن را در هم شكست. از آنجا كه در اين گونه موقعيتها افراد به طور طبيعي به سوي خانواده هاي نيرومند گرايش مي يابند قدرت رفته رفته شكل هرم وار به خود مي گيرد.(ص 227)
در پاره اي از موارد كينه توزيها و عداوتهاي ميان خانوادگي يا درون خانوادگي محرك فرآيند دولت سازي است. هر كجا كه قدرت مركزي نيرومندي وجود ندارد، كشمكشهاي خانوادگي گرفتاريهاي بزرگي پديد مي آورد. افراد و خانواده ها ناچارند خودشان به طور مستقيم به حل و فصل اختلافهاي فيمابين بپردازند، و اين امر اغلب به يك مدار بستة كنشها و واكنشهاي مرگبار مي انجامد.(ص 228)
حكومتهاي جوامع بوستانكار پيشرفته در آفريقا، در قياس با موازين جامعه هاي صنعتي امروزي، بسيار بي ثبات بودند. شورشها و گردنكشيها، نه فقط در ايالتهاي دوردست بلكه در پايتختها نيز رويداد هميشگي بود.(ص 229)
تقريباً در تمام جامعه هاي بوستانكار پيشرفتة آفريقا، بريدگي مشخص و دقيقي بين اشرافيت موروثي و انبوه مردمان عادي وجود داشت. اعضاي اين اشرافيت به طور معمول يا از بازماندگان فرمانروايان گذشته و سرداران بزرگ آنها بودند يا از رهبران موروثي گروههاي تابع آنان در حقيقت نوعي اشرافيت نظامي را تشكيل مي دادند كه به حساب كار و زحمت مردم عادي روزگار مي گذراندند. پايين دست مردم عادي اغلب طبقه اي از بردگان وجود داشت كه بسياري از آنها اسير جنگي بودند و همانند ديگر جوامع بوستانكار در موارد متعدد به عنوان قربانيهاي انساني به كشتارگاه برده مي شدند.
در جامعه هاي بوستانكار پيشرفتة آفريقا، همانند دنياي نو و ديگر سرزمينها، ديانت و سياست در هم تنيده بود. در بسیاری موارد سلطان را همچون شخصي خداگونه يا فردي كه داراي تواناييهاي رباني است در نظر می گرفتند. (ص 229)
اين اعتقاد بي ترديد نقش مهمي در مشروع نشان دادن كردارهاي مستبدانه و بهره كشيهاي ظالمانه ايفا مي كرد، در ضمن توضيحي بر اين مطلب است كه چرا در اين جوامع هيچ گونه كوششي براي استقرار انواع ديگري از نظامهاي سياسي به عمل نمي آمد. با اين وصف، چنين معتقداني فرمانروا را از گزند حملات خويشان و همخونانش در امان نمي داشت چون آنها نيز از همان پايگاه مذهبي او برخوردار بودند و علاوه بر اين صلاحيت آن را داشتند كه در صورت تصاحب قدرت، تكاليف و امتيازات مقام سلطنت را بر عهده گيرند.
در ميان بوستانكاران پيشرفته، پيشه هاي تخصصي تمام وقت بسي فراوانتر بود و شهرنشيني يا نيمه شهرنشيني رو به گسترش مي رفت. (ص 230)
خصيصة چشمگير اين جامعه ها عبارت است از عقب ماندگي نسبي آنها، به ويژه در زمينه توسعة سياسي. در بسياري از موارد اين جامعه ها در سطح دهكدة خودمختار باقي مي مانند و هنگامي هم كه جامعه هاي چندگروهي توسعه مي يابد، اندازة آنها به طرز تغيير ناپذيري كوچك است. سكونتگاههاي شهري يا نيمه شهري وجود خارجي ندارد. علت اين امر در زمينة بوم شناسي است. پس از آنكه اين منطقه زير تسلط جامعه هاي نيرومندتر كشاورزي درآمد، جوامع بوستانكار به طور كلي فقط در سرزمينهاي تپه اي و مرتفع به زندگي خود ادامه دادند.(ص231)
در اين مناطق حمل و نقل بسيار دشوار بود و زمينها براي كاربرد خيش و كشت مداوم نامناسب، تركيب اين عوامل موجب گشت كه جامعه هاي مورد بحث همچنان به حالت سنتي باقي بمانند و اغلب هم مورد بهره كشي همسايگان كشاورز و نيرومندتر خود قرار گيرند. نوع ديگري از عوامل بوم شناختي همين وضع را در بعضي بخشهاي ديگر آفريقا پديد آورد، توسعة سياسي در جنگلهايي كه در معرض بارانهاي استوايي قرار داشتند تقريباً متوقف ماند، ظاهراً گياهان خودرو و پرپشت و ديگر موانعي كه جابجايي سپاهها و كالاها را دشوار مي ساخت، ايجاد و نگهداري قلمروهاي سلطنتي وسيع را ناممكن ساخت.(ص 232)
جامعه بوستانكار از ديدگاه تكاملي
شكار و گردآوري خوراك، مانند كاربرد نشانه ها، در اساس فنوني هستند كه نوع ما از نياكان پيش از انسان خود به ارث برده است. بوستانكاري و نمادسازي، برعكس، پديده هاي صرفاً انساني هستند.
از تمام تغييراتي كه به دنبال انقلاب بوستانكاري در زندگي انساني پديد آمد، شالوده اي ترينشان، يعني آنكه بيشترين تأثيرات را براي ظهور ديگر تغييرات در برداشت، عبارت بود از ايجاد يك مازاد اقتصادي پايدار، جامعه هاي متكي بر شكار و گردآوري خوراك به دشواري مي توانستند چنين مازادي را به وجود آورند.
گرايش از شكار و گردآوري خوراك به كشت گياهان جامعه هايي را پديد آورد كه وسايل توليد يك مازاد اقتصادي را در اختيار داشتند البته اگر رشد قابليت توليد در اثر رشد همزمان جمعيت خنثي نمي شد.(ص 232)
براي آنكه قابليت بالقوه توليد يك مازاد اقتصادي پايدار مبدل به واقعيت گردد، جامعه نياز به نوعي جهان بيني داشت كه بتواند توليدكنندگان مواد خوراكي را قانع سازد بخشي از محصول خود را در اختيار شخص يا اشخاص ديگري قرار دهند.
معتقدات ديني در پاره اي از موارد پاسخگوي اين نياز بوده است. مردم قبلاً هم عادت به قرباني كردن و تقديم صدقه داشتند و چيزي طبيعي تر از آن نبود كه همين رسم را پس از انقلاب بوستانكاري نيز ادامه دهند. بدين ترتيب بود كه جوامع كوچك پيش شهري در اطراف اماكن مقدس پراهميت رو به توسعه نهادند.
در جامعه هاي ديگر، توسعةچنين مازادي ظاهراً دنبالة يك سنت قديمي بود كه به آداب و رسوم جوامع شكارچي و گردآورنده برمي گشت.(ص 233)
توليد مازاد اقتصادي، هر چند به طرز اجتناب ناپذيري با نابرابريهاي اجتماعي ملازمت دارد، ظاهراً نوعي پيش شرط گسترش مدنيت و بهبود سطح زندگي جامعه هاي بشري بوده است. به عبارت ديگر، بدون مازاد اقتصادي، تمام سودمنديها و نتايج پيشرفتهاي فني در اثر رشد جمعيت خنثي مي شد و تنها چيزي كه باقي مي ماند عبارت بود از شمار بيشتري از افراد با نوعي زندگي در سطح حداقل معيشتي.(ص 234)
نظريه هاي نژادگرايانه به طور كلي بر اين اعتقاد استوار است كه تفاوت جامعه هاي بشري در سطح توسعه و ديگر زمينه ها بدان سبب است كه اعضاي آنها از لحاظ قابليت فرهنگ سازي با يكديگر فرق دارند. اما تا هر زمان كه تحول جوامع انساني را از ديدگاه بوم شناختي – تكاملي ننگريم جاذبه نظريه هاي نژادگرايانه به قوت خود باقي خواهد ماند.
ديدگاه بوم شناختي، كه بر تفاوتهاي ناشي از محيط زيست طبيعي تأكيد ميكند، مي تواند راه حلي براي مشكل مورد بحث به دست مي دهد.(ص 235)
جامعه هاي بوستانكار استوايي با گرفتاريهايي دست به گريبان بودند كه براي جوامع بوستانكار مناطق معتدل مانند اروپا كاملاً بيگانه و ناشناخته بود مانند اينكه خاك اين مناطق براي كشاورزي با خيش چندان مناسب نيست و مردم مناطق استوايي بيش از ساكنان مناطق معتدل در معرض حملة حشرات عارتگر مانند مالاريا هستند.(ص 236)
براي جوامع بوستانكار اروپايي چالش اساسي عبارت بود از افزايش توليد مواد غذايي، و اين كار هم با بهبود تدريجي انوع افزارها يا به عبارت ديگر با كاربرد عادي شعور انساني پيش میرفت.(ص 236)
ولي در مناطق استوايي چنين چيزي امكان نداشت. جريان عادي تكامل از بوستانكاري به كشاورزي در بسياري از جوامع مناطق استوايي، به سبب محدوديتها و موانع طبيعي محيط زيست صورت نمي گرفت و سلامت و سرزندگي افراد انساني همواره زير ضربه هاي سهمناكي قرار داشت كه ماهيتشان تا هنگام توسعة تكنولوژي صنعتي جديد ناشناخته باقي مانده بود و تكنولوژي صنعتي در واقع مرحله اي از تكامل تكنولوژي است كه تحقق آن را منوط به گذراندن عصر كشاورزي مي دانند.
پذيرفتن يك چشم انداز در عين حال تكاملي و بوم شناسانه در زمينه توسعة ناموزون جوامع بشري توضيحي به دست مي دهد كه از اعتبار علمي بيشتري برخوردار است. (ص 237)
درس: تحولات خانواده
عنوان تحقيق :خلاصه فصلهاي از كتاب در تاريكي هزاره ها
نويسنده:ايرج اسكندري
دانشجو: زهرا عبدالهي
فصل چهارم
روند تكاملي همبودي بدوي
درباره ي اين مساله كه نخستين جماعات انساني ساكن سرزمين ايران به طور گروهي زندگي و توليد مي كرده اند جاي هيچگونه ترديدي نيست.آثاري كه درغارها از مراحل مختلف اعصار سنگ به جاي مانده است به خوبي اين نكته را روشن مي سازد كه هريك از گروههاي انساني مزبور،سكناي مشترك،توليد و تغذيه ي مشترك داشته اند.در حالي كه ابزار هاي مكشوفه در غارهاي هوتو،تمتمه،لخ اسپور(خونيك)،بيستون وكمربند حاكي از وسائل كار مشترك است،استخوانهاي شكار بسياري كه در اين مساكن ابتدايي كشف شده بيانگر اين واقعيت است كه گروههاي انساني مزبور مشتركاً تغذيه مي كرده اند.بديهي است كه چينن اشتراك وبرابري در زندگي مادي،بدون توليد جمعي وكار مشترك متصور نيست.(ص82)
به هر حال،بدوي ترين سازمان اجتماعي كه تاكنون شناخته شده و هسته ي اقتصادي-اجتماعي نسبتاً رشد يافته اي را نشان مي ددهد عبارت از"همبود دودماني"يا جماعت طايفه اي است.همبود دودماني كه در واقع اتحاد اقتصادي-اجتماعي خويشاوندان است،وبر پايه ي همخوني قرار دارد،ظاهراً در دوران متاخر پارينه سنگي يا آغاز عصر ميانسنگي،به وجود آمده است ومنطقاً بايد از سازمان پستتري –شايد از همان مرحله ي "ارين ياكي"دوران متاخر پارينه سنگي(كه طول آن از 40تا13هزار سال پيش تخمين زده مي شود وآثاري مقدم بر همبود دودماني به دست نيامده است. (صص:83و84)
تنها پايه ي طبيعي پيوستگي جماعات بدوي،غير از همكاري براي تغذيه،عبارت از همخوني بود و اين خويشاوندي نيز در شرايط آميزش جنسي آن عصر جز از طريق انتساب به مادر امكان وجود نداشت.لذا نخستين سازمان اجتماعي قهراً به صورت"همبودهاي دودماني از تبار مادري"در آمد.(ص،84)
درواقع،در مراحل بدوي همبودي دودماني،در نتيجه ي به وجود آمدن شرايط معيني،زن رفته رفته مقام مهمتري را احراز كرده بود؛زيرا از سويي وي پايه ي عيني و مشخص توليد نسل وهمخوني كه شرط بقاي طايفه و مناسبات توليد بود،به شمار مي رفت و از سوي ديگر،محصولات شكار كه با ابزار و ادوات ابتدايي به دست مي آمد ونتيجه ي آن با وجود پيشرفتي كه در تكميل تيروكمان شده بود،به بخت و اقبال شكارچيان بستگي داشت،نمي توانست براي تامين غذايي تمامي افراد طايفه وسيله ي مطمئني باشد.دراين شرايط اهلي كردن برخي از حيوانات واشكال ابتدايي زراعت ودامپروري رفته رفته اهميت اقتصادي بزرگي كسب كرد؛زيرا منبع تغذيه ي مطمئنترو منظمتري براي طايفه به شمار مي رفت.نظر به اينكه در اين اقتصاد بدوي،دامپروري و نيز مقدمات كشاورزي وظيفه ي خاص زنان محسوب مي شد،نقش اقتصادي زن چه به مثابه ي پايه ي عيني و مشخص بقاي طايفه(يعني نخستين شرط ادامه ي كار و توليد در آن جامعه)وچه منزله ي توليد كننده ي مستقيم بخش منظمتر و مطمئنتر وسايل زيست،بيش ازپيش توسعه يافت.(صص85و86)
زمينه هاي همبودههاي دودماني برپايه ي تبار مادري از دوران پارينه سنگي يا آغاز ميانسنگي در ميان جماعات ساكن سرزمين كشورما پديد شده بود و"سازمان ژنتي"كه در نتيجه ي تحول مناسبات خويشاوندي از بطن آن جامعه ي پيشين بيرون آمده بود،پس از گذار به دوران كشاورزي اسكان يافته با شكل پيشرفته تري به همبودي ويسي انتقال يافت.بنابراين،سازمان دروني "ويس"ها از آغاز براساس نظام"ژنتي"استوار گرديده است.درتمام مراحل بعدي وطي ادوار طولاني تا مراحل آخر تجزيه و فروپاشي جامعه ي بدوي كه به عهد مفرغ وآهن مي پيوندد،مناسبات توليد برپايه ي نظام ژنتي-براساس مالكيت مشترك بروسايل توليد(بويژه زمين وآب)و به طورعمده برمبناي توليد وتوزيع جمعي-استوار بوده است.به همين سبب اين نخستين ساختار اقتصادي-اجتماعي در مجموع خود همبودي بدوي يا كمونيسم بدوي خوانده مي شود.(ص:92)
فصل پنجم
ژنت و نظام ژنتي-تحول خانواده و مناسبات خويشاوندي
در جامعه شناسي،"ژنس"لاتيني و"گنوس"يوناني به طور كلي به گروههايي از خويشاوندان همخون اطلاق مي شود كه خويشتن را منتسب به يك منشا مشترك(جده يا جد طايفه وقبيله)مي دانند و برحسب نهادهاي وسنتهاي اجتماعي وديني خاص،به صورت جماعت ويژه ي به هم پيوسته اي سازمان يافته اند،وبدينسان خود را از ديگر قبايل،ممتازمي شمرند.(ص:93)
اين جهات پيوستگي دروني كه در عين حال وجوه تمايز آن با ديگر گروهها را تشكيل مي دهد معمولاً در نام ويژه ي قبيله اي و طايفه اي متجلي مي شود.
طايفه هاي عضو قبيله،هريك نام جداگانه اي دارند كه در مراحل ابتدايي تشكيل"ژنت"غالباً از طبيعت پيرامون و بويژه از حيوانات گرفته شده است؛مانند:گراز،خرس،شير،عقاب،وغيره؛ولي قبيله خود،داراي نام واحدي است و چنين به نظر مي رسد كه در جريان تحولات،رفته رفته،نامهاي طايفه اي و قبيله اي نزد اقوام پيشرفته تر به اسامي انساني و محلي تبديل شده باشد.(ص:94)
واژه ي اوستايي "زنتو"يا"زنتا"وبنا به تحقيق دانشمندان لغت شناس از ريشه ي مشترك هند واروپايي"گن"يا"ژن"مشتق شده كه به معناي "زادن،نژاد ودودمان"است.(ص:95)
مهمترين ويژگي سازماني ژنت(كه عيناً به ويسهاي ابتدايي منتقل شده است)عبارت از خصلت دودماني آن است؛يعني منحصراً از گروههاي انسانيي تشكيل مي شود كه رشته هاي همخوني و خويشاوندي،افراد آن را به يكديگر متصل ساخته است.(ص"95)
در جامعه ي ژنتي ابتدايي،با اينكه وظايف اقتصادي و اجتماعي ميان اعضاي آن تقسيم يافته است،هنوز هيچگونه مناسبات(تابعيت و متبوعيت و خادم و مخدومي)ميان اعضاي آن وجود ندارد،در واقع حاكميت در درون ژنت،مانند مالكيت زمين،داراي خصلت مشاع و جمعي است.هرژنت،كلانتر يا پيشوايي را براي اداره ي امور جمعي،براساس حق راي همه ي اعضاي بالغ خود،انتخاب مي كند ولذا در صورت عدم رضايت،مي تواند او را از اين سمت،خلع كند وديگري را به جاي او بنشاند.(ص:96)
يكي ديگر ازويژگيهاي عمده ي"ژنت كلاسيك"عبارت از ممنوعيت نكاح ميان اعضاي ژنت است.به حكم آنكه هر ژنت دوده اي را تشكيل مي دهد كه داراي منشا واحد است،اعضاي آن با يكديگر خويشاوندي نسبي دارند و بنابراين ازدواج ميان آنان ممنوع است.با اين ممنوعيت است كه ژنت به معناي واقعي خود به وجود آمده و نكاح"درون دوده اي"و"تك خوني"را كه در دورانهاي پيشين معمول بوده به عقب رانده است.(ص:98)
ژنت داراي كيش ويژه و مراسم ديني مشخصي است كه درآغاز جنبه ي پرستش اجداد داشته است و به مرور خصلت آيين الوهيت مشخصي به خود مي گيرد كه آن نيز نمادي از جده يا جد فرضي ژنت تلقي مي گردد.(ص:99)
اموال مردگان به ديگر اعضاي ژنت مي رسد،زيرا خروج اموال از دايره ي اختيار ژنت ممنوع است.به همين سبب بنا به حقوق ژنتي،زوجين از يكديگر ارث نمي برند؛زيرا قاعدتاً هريك ازآنها به ژنت ديگري تعلق دارند.(ص:99)
نظر به اينكه جماعت خويشاوندان كه با علائق اقتصادي واجتماعي به هم پيود يافته است هسته ي اصلي اقتصادي-اجتماعي هر همبودي بدوي و از جمله نظام ژنتي است،ناگزير مناسبات خويشاوندي،در عين حال مهمترين جزء جدائي ناپذير چنين جامعه اي است ولذا مسائلي از قبيل شكل نكاح وچگونگي روابط خانوادگي ودرجات قرابت همخونان،در عين حال مناسبات توليد،مناسبات حاكميت ومناسبات ايدئولوژيك اين جامعه رانشان مي دهد.(ص:101)
روند تاريخي تحول خانواده نشان مي دهد كه به موازات پيشرفت اوضاع اجتماعي،اشكال زناشويي بيش از پيش جنبه ي اشتراكي وهمگاني خود را از دست مي دهد و از طريق محدوديتهاي تدريجي در مورد آميزش جنسي به سوي نكاح زوجي پيش مي رود.به ديگر سخن،به مرور كه جامعه ي بدوي،به سوي تلاشي و تشكيل جامعه ي طبقاتي مي رود و فرد رفته رفته از قيود طبيعي همبودي بدوي رها مي گردد و شخصيت او از استغراق در وحدت جماعت بيرون مي آيد،زناشويي نيز جنبه هاي اشتراكي وگروهي خود را از دست مي دهد واشكال شخصيتر وانسانيتري پيدا مي كند.(ص:103)
لوئيس مورگان،دانشمند قوم شناس انگليسي،نخستين كسي است كه با مقايسه ميان250سيستم خويشاوندي وشكل خانواده ي موجود به اين نكته توجه كرده است.در ابتدايي ترين شكل،خانواده را در وضعي حدس مي زند كه همه ي افراد خانواده اعم از مادران وپدران وفرزندان وخواهران وبرادران،زن وشوهر يكديگر به شمار مي رفته اند و آميزش جنسي ميان آنها متداول بوده است.مورگان خود معترف است كه دليلي بروجود اين شكل از خانواده ابتدايي تر كه وي آن را "درهمي جنسي"مي خواند،در هيچ جا پيدا نشده است ولي به زعم او ضرورتاً مي بايستي زماني وجود پيدا كرده باشد.زيرا بدون آن سيستم خويشاوندي(مقصود سيستم خويشاوندي"هاوايي"است كه مورد مطالعه اوست)وجود نمي داشت.
مرحله ي بعدي:كه در واقع بايد نخستين شكل خانواده به شمار آيد،در نتيجه ي ممنوع شدن مناسبات جنسي ميان خويشان نسبي درجه ي اول(ميان پدر ومادر وفرزندان)به وجود مي آيد.در اين مرحله گروههاي مزدوج برپايه ي طبقه بندي نسلي،از هم جدا شده اند ولذا همه ي گروهها از يك نسل و همچنين خواهران وبرادران هرنسل،زن وشوهر يكديگر به شمار مي روند.اين خانواده تك خوني يا يك خوني خوانده شده است.
در مرحله ي سوم:بدواً ازدواج ميان خواهران و برادران از خط مادري و سپس ميان اولاد و احفاد برادران و خواهران از همين خط ممنوع گرديده است.در اين نوع از خانواده،همه ي مردان،شوهران مشترك گروهي از زنان به شمار مي رفته اند كه خواهران آنها نبوده اند و به عكس زنها زوجه ي همه ي مردان غير از برادران خود بوده اند.اين نوع نكاح را مورگان "نكاح شراكتي"خوانده است.(صص:104و105)
همه ي اين اشكال،مراحل مختلف نكاح گروهي هستند،وژنت بايد محققاً از درون يكي از همين اشكال(به احتمال قوي از نكاح شراكتي يا حتي از نكاح نسلي ويا آميزه اي از دو زناشويي گروهي)برون آمده باشد.بنابراين"ژنت"ابتدايي با ممنوعيت نكاح درون دوده اي،مرحله ي نوي از تحول خانواده به شمارمي رود.اين شكل از نكاح در نتيجه ي ممنوعيتهاي بيشتر رفته رفته صورت خانواده ي جفت جويانه به خود مي گيرد.
در همه ي اين اشكال نكاح گروهي،جز اينكه نسب از دوده ي مادري باشد،چاره اي نيست.زيرا در اين مورد تنها واقعيت غيرقابل ترديد و مشخص زادن است.به همين سبب،خويشاوندي از تبار مادري بايد شكل مقدم قرابت نزد همه ي اقوام ابتدايي جهان بوده باشد وژنت نيز ضرورتاً بايد با چنين شكلي شده باشد.(ص:105)
تحقيقات باستان شناسي،بويژه در دشت ايران،اين امر را مسلم مي دارد كه گروههاي انساني ساكن نقاط مورد كاوش،از لحاظ تعداد،حتي در اواخر هزاره ي چهارم بيش از ميلاد جماعات قابل ملاحظه اي نبوده اند.بديهي است كه اين واقعيت همراه با انفراد نسبي ويسها،پراكندگي آنها و دوري مسافات كه خود معلول وضع خاص جغرافيايي و اقليمي ايران است،امكانات زناشويي خارج از طايفه را دشوار مي ساخت وهمين امر به نظر نگارنده شايد يكي از موجباتي باشد كه برخي از رسوم مربوط به انواع نكاحهاي گروهي از جمله ازدواج با محارم و ميان همخونان،تامدت زيادي در جامعه ي ژنتي ايران حفظ شده است.(ص:107)
اين نكته مورد ترديد نيست كه در خاندان حكمرانان و سلاطين ايلام رسم نكاح ميان خواهر و برادر در هزاره ي دوم پيش از ميلاد هنوز رواج داشته است و دامنه ي آن تا آستانه ي انقراض دولت ايلام كشيده شده است.(ص:108)
اگر چه رسم ازدواج با محارم درجه ي اول بويژه با مادران وخواهران ،ظاهراً از هزاره ي سوم پيش از ميلاد در ميان توده هاي خلق منسوخ شده ولي به شهادت مدارك بسياري،اين سنت نزد بزرگان،اشراف و شاهان باقي مانده و حتي تا انقراض شاهنشاهي ساساني،به مقياس محدودتري محفوظ مانده است.(ص:114)
نوع ديگري از بقاياي نكاح گروهي عبارت از سنتي است كه هنوز هم در ميان خانواده هاي روستايي و حتي شهري ايراني رواج دارد وآن عبارت از ازدواج با بيوه ي برادراست.در واقع خواهرزن بالقوه به مشابه زوجه شوهر خواهر محسوب مي شود و اصطلاحهايي از قبيل "هم ريش"براي دو مردي كه شوهر دو خواهر هستند و نيز اين گفته كه تحت عنوان"خواهر زن نان زير كباب است"رايج است،خود حاكي از چنين تلقيي به شمار مي رود.(ص:119)
يكي ديگر از نشانه هاي بارز وجود نكاح گروهي در جامعه ي بدوي ازمنه ي قديم ايران(اعم از ساكنان بومي و آرياييها)عبارت از رسمي است كه ظاهراً تا دوران معاصر،نزد برخي از جماعات ايران باقي بوده است.طبق اين عادت،كسي كه چند زن دارد يكي از زنان خود را به مهمان خويش براي يك يا چند شب قرض مي دهد بدون آنكه قباحتي براي اين عمل بشناسد.اين رسم كه در اوستا تحت عموان"نيروزده"آمده،در حقوق زماني ساساني به صورت"نيروزد"قانونيت يافته است.طبق اين عادت،هرگاه شخص مستمندي زن خود را از دست داده باشد.مي تواند به مردي كه چند زن دارد مراجعه كرده يكي از زنان او را براي مدتي قرض كند.زن مزبور در عين اينكه از لحاظ اختيارات اقتصادي واجتماعي وخانوادگي همچنان تابع شوهر اصلي خود باقي مي ماند(يعني به اصطلاح حقوقي ساساني تحت سرداريه او قرار دارد)،به عنوان"زيانك"در اختيار مرد ديگر كه در اين صورت"ميرك"ناميده مي شود قرار مي گيرد.فرزندي كه از اين آميزش به وجود مي آيد متعلق به شوهر اصلي است و تنها تحت"سرمايه دار"او مي ماند،واگر چه برخي از روحانيون زردشتي و ايران شناسان متعصب كوشيده اند اين رسم را به صورت نوعي كمك به مردم مستمند توجيه نمايند،ولي به شهادت اسناد تاريخي،مسلم است كه اين عادت نه تنها درميان بزرگان واشراف ساساني عموميت داشته است.از سوي ديگر اين نكته جالب است كه هرگاه شوهري خطاب به زن خود مي گفت كه:" من براي تو سرداري برمي گزينم"،زن مزبور آزاد بوده و مي توانسته است براي خود شوهري ديگري اختيار نمايد.كاملاً روشن است كه اين رسم از بقاياي نكاح گروهي ازمنه ي بسيار قديم است و شايد از اشكال بينابيني آن يعني"نكاح جفت جويانه"ناشي شده باشد. (صص:119و120)
تصريح اين رسم در اوستا و توصيه ي روشن آن مبني براينكه"اگر كسي زن خواست زني به او بدهيد"از يك سو،وشهادت هرودوت،مورخ نامي يونان باستان كه چنين رسمي را در ميان اقوام ماساژت متذكر مي گردد،از سوي ديگر،ترديدي در اين امر باقي نمي گذارد كه "نيروز" از يك نهاد بسيار قديم آريايي سرچشمه گرفته است.(ص:121)
فصل ششم
آثار ژنت مادرسالاري در ايران
ژنت مادرسالاري كه مستقيماً از تكامل همبوديهاي اعصار پيشين ناشي شده است در واقع نوع پيشرفته اي از آن همبوديها و ادامه ي آنها به شكل كاملتراست.در مرحله ي كنوني اطلاعات باستان شناسي،به اين سئوال كه آيا مردم ساكن نقاط مورد كاوش در ايران از اعقاب همان مردماني بوده اند كه در اعصار پارينه سنگي در كشور ما سكونت داشته اند،يا اينكه از خارج در دوران متاخر پارينه سنگي تدريجاً به اين نقاط راه يافته اند؟نمي توان جواب مشخصي داد.رابطه ي نزديك و خويشاوندي مسلمي كه ميان تمدنهاي مكشوفه در ايران واز آن كشورهاي مجاور از جمله تركمنستان،آسياي ميانه،قفقاز و بين النهرين وجود دارد به تنهايي براي اثبات منشا اصلي مردم ساكن سرزمينهاي مزبور كافي نيست.ولي اين نكته مسلم است كه ايران،به مثابه ي يكي از شاهراههاي مهاجرت اقوام از شمال به سوي جنوب و غرب،طي هزاره هاي پيش از تاريخ،اقوام و نژادهاي گوناگون را به سوي خود جلب كرده است.(صص:125و126)
در دهكده ي باستاني آسياب(احوالي كرمنشاه)كه تخميناً در حدود هزاره ي نهم وهشتم پيش از ميلاد(يعني در پايان دوره ي پارينه سنگي و آغاز نوسنگي در كشور ما)به وجود آمده و در مباحث پيشين از آن به مثابه ي نخستين آثار كشاورزي و ده زيستي در ايران ياد شده است،بقاياي يك خانه ي جمعي كشف شده است.از ويرانه هاي بناي مزبور سنگ مدوري باقي مانده كه در زير زمين ساخته شده و دور آن تقريباً ده متراست.به طوري كه جامعه شناسي عمومي نشان مي دهد،اين قبيل خانه ها ويژه ي سكونت گروهي است كه در آن تمام افراد يك طايفه يا يك تيره،مشتركاً زندگي مي كنند.از اينجا نتيجه مي شود كه سازمان اجتماعي هنوز نخستين مراحل ويسي را طي مي كرده است.در واقع كشف ابزارهاي مقدماتي كشاورزي وحتي نوع گندمي كه دستگاه گوارش انساني به طور هضم نشده دفع كرده است،سطح بسيار ابتدايي زندگي زراعتي را نشان مي دهد واين خود مي رساند كه ساكنان آسياب در حال گذاراز همبودهاي بدوي به سازمان ويسي بوده اند.محققاً شكار وگياه جويي هنوز در جنب كشاورزي ابتدايي نقش عمده اي در زندگاني ساكنان اين دهكده ي باستاني ايفا مي كرده است.(صص:126و127)
نخستين تغيير عمده اي كه در مقايسه با دهكده ي آسياب به چشم مي خورد،عبارت از تعدد خانه هاي مورد سكونت است.خانه هايي كه كاوشهاي تپه ي سراب آشكارساخته،عبارت از منازل كوچكي است كه در زيرزمين ساخته شده وداراي سقفهايي است كه برپايه هاي ناهموار استوار گرديده است.(ص:127)
در هزاره ي چهارم پيش از ميلاد،شكوفاترين دوران"ويس مادرسالاري"،با تمدن وفرهنگي كه دوره ي تكامل و ترقي عصر سنگ به شمارمي آيد،دركشورما به وجود آمد وتقربياً بزودي سراسرايران را فراگرفت.اين همان دوراني است كه درباستان شناسي"فرهنگ سفالينه ي رنگين يا منقوش"يا "انقلاب دوران نوسنگي"نامگذاري شده است.
كاوشهايي كه هئيت باستان شناسي فرانسوي به سرپرستي پروفسور گيرشمن،درتپه ي سيلك(نزديك كاشان)انجام داده است،تكامل اين فرهنگ مربوط به دوران مادرسالاري را(از هزاره ي پنجم پيش ازميلاد)قشربه قشر آشكار ساخته است.بسياري مجسمه هاي سفالين زن ومادر كه اغلب بي سراست،در قشرهاي مختلف تپه ي سيلك كشف شده است.همين امركه دراكثر آثار مكشوفه ي مربوط به هزاره ي چهارم مجسمه هاي بسياري از زن در حالات مختلف يافت شده است،توام با شواهد وقرائن ديگر نشان دهنده ي آن است كه سازمان اجتماعي ويسها درپايان اين هزاره،همچنان برپايه ي تبار مادري استوار بوده است.اطلاعات موجود درباره ي قديمترين ساكنان بين النهرين كه ظاهراً از آسياي ميانه وفلات ايران به اين كشور مهاجرت كرده اند وآثار آنها درالعبيد،اوروك،لاگاش واريدو كشف شده است،حاكي از وجود همين سازمان اجتماعي است.مردم مزبور معتقد بوده اند كه زندگي را زن يا ربه النوعي به وجود آورده است و به همين دليل پيكره هاي كشف شده اغلب زنان را در حال بارداري يا شيردهي مجسم مي سازد.(ص:133)
مجسمه هايي از انسان كه در قشرفوقاني ويرانه هاي كاوش شده به دست آمده عموماً زن ومادر را تصوير مي كنند.در تصاوير زيبايي كه روي ظروف سفالين نقش شده،بويژه تصوير استيليزه شده ي زن باردار جلب توجه مي كند كه مانند زن تپه ي سراب چمباتمه نشسته وحالت زايمان را مجسم مي سازد.مقايسه ي مجسمه ي تپه ي سراب و تصاوير زناني كه درروي سفالينه هاي تل باكون رسم شده است،درعين اينكه درجه ي رشد يافته ي هنر ساكنان تل باكون(تخت جمشيد)وقدرت تجسم هنرمندان آن دوران را مي رساند،گواه آن است كه طي چهار هزار سال مبناي نظام اجتماعي در همان چهارچوب ژنت مادرسالاري باقي مانده است.در واقع كيش تكثير نسل وپرستش مادر به مثابه ي بنيان گذار طايفه وزندگي،كه خصايص همبودي بدوي مبتني بر تبار مادري است،در پيكره هاي متعدد انعكاس يافته است.اين پيكره ها به احتمال زياد مجسم كننده ي الوهيت كانون طايفه،مظهر حاميه ي "ويس"و ادامه ي حيات آن يا به عبارت ديگر ربه النوع مادر بوده است.(ص:135)
با اين حال،تنوع فوق العاده ي اشكال ظروف سفالين مكشوفه،نمايشگر بغرنجي نيازمنديهاي اقتصادي و معيشتي كشاورزان تل باكون(تخت جمشيد)درعهد نوسنگي است،ونيز نشان دهنده ي آن است كه نيازمنديهاي فكري و معنوي آنان،در قياس با پيشينيان باستاني شان،به مراتب بيشتر شده است.گواه بارزتر براين امر،تنوع تصاوير و نقش و نگار روي ظروف است كه خود يكي از زيباترين و قديمترين نمونه هاي مكشوفه از فعاليت خلاقه و هنري مردم زراعت پيشه ي عهد نوسنگي است،وسبك به كار رفته نيز يكي از بهترين اشكال فعاليت هنري دوران مادرسالاري در جهان به شمار مي رود.مضاميني كه از جهان حيوانات وطبيعت پيرامون اقتباس شده است به وسيله ي قوسهاي بلند كه نمايشگر شاخ بز كوهي يا قوچ وحشي است و خطوط منظم هندسي كه دسته هاي پلنگ،سگ،بزكوهي،عقاب،كركس،لك لك وغير را نشان مي دهد همچنين خطوط موجي كه نمودار تجسم خزندگان وشاخ وبرگ درختان ونباتات است و سرانجام چهارگوشها و سه گوشها كه نمايش دهنده ي صورت زنان در حال رقص گروهي است،پيشرفت انسان اين دوران وقدرت فكري وهنري او رانمايان مي سازد.وفور دايره ها،صليبها و استعمال"روزت"هاي كوچك و علامات ديگري از اين قبيل نشان مي دهند كه محور معتقدات مذهبي را الوهيت آفتاب تشكيل مي داده است.دركنار مظهر آفتاب،سمبلهاي ديگري وجود دارند كه نشان دهنده ي پرستش عوامل ديگري هستند كه در زندگي كشاورزي نقش درجه اول ايفا مي كنند،از قبيل آب وحيوانات خانگي.كيش وافسون دامداري كه هدفش تكثير گله ها ودفاع ازآنها در برابر چشم زخم و نيروهاي مخرب است،در تصاوير متنوع حيوانات مفيد وموذي متجلي گرديده است.(صص:136و137)
فصل هشتم:
زنتوي ايرانيان
اگرچه"زنتوي"يا"زنتاوي"كه در اوستا آمده است،بيشتر جنبه ي سرزميني دارد ودر سلسله مراتب جامعه،بلافاصله پيش از دهيو(يا دنهويا دنگهو)كه به منزله ي بزرگترين واحد سرزميني آرياييها به شمار مي رود ذكر شده است وپس از آن"ويس"و"دمانا"يا"نمانا"قرار گرفته اند كه ظاهراً هريك از آنها نيز پيش از زمان تنظيم احتمالي اوستا(قرن هفتم پيش از ميلاد)جنبه ي ارضي يافته بودند،مع ذلك بسياري از صفاتي كه از متون مختلف اوستايي به دست مي آيد،نشان دهنده ي آن است كه زنتوي اوستايي خود از سازمان ژنتي قديمتري برخاسته است.زنتوي اوستايي داراي پيشوا يا سري است كه زنتوياي تيش(زنتوپت)خوانده مي شود،ونسبت به مجموع گروه خود،داراي اختيارات وسيع قضايي،اداري وسياسي بوده است.مجموع اين اختيارات دراوستا ،زنتوبخته و اعضاي گروه"زنتومه"خوانده شده است.(صص:167و168)
هرزنتو مركب از چند ويس است وهرويس از تعدادي نمانا(خاندان)تشكيل يافته است.هرزنتو داراي زمينها ومراتع مشتركي بوده است كه در اوستا"شوئي ثره"خوانده مي شود.ويسها نيز زمين و مراتع مشترك داشته اند وهر خانداني نيز مشتركاً از قطعه زميني كه به وي داده شده(يا در آغاز ميان خاندانها تقسيم شده است)برخوردار بوده است.بنابه تصريح اوستا زنتو جزيي از واحد وسيعتري است كه دهيو اط چند زنتو يا قبيله تشكيل شده و در واقع اتحاد قبايلي زا تشكيل مي داده كه در سرزمين مشخصي سكونت داشتند و به يكي از زبانهاي آريايي ايراني سخن مي گفته اند.(ص:168)
ازاينكه در اوستا خاندان(دمانا)يا(نمانا)كه هم به معناي مسكن و هم به مفهوم خاندان و خانه است،به منزله هسته ي اصلي جامعه تلقي شده است،مي توان به اين نتيجه رسيد كه قبايل آريايي هنگامي كه به سرزمين ايران وارد شده اند(آغاز هزاره ي اول پيش از ميلاد)،روند تقسيم جامعه ي ژنتي به خاندانها را قبلاً از سر گذرانده و به مرحله ي همبوديهاي خانداني زوجي برپايه ي پدرتباري،رسيده بوده اند.(ص:171)
در متون اوستا،وضع اجتماعي پست تري كه براي زنان وجود آمده بود(از جمله چند زني،كه از ويژگيهاي تسلط پدرسالاري است)به چشم مي خورد.در مواردي كه از پاداشهاي مقرر براي كاهنان و پزشكان سخن مي رود،زنان در درجه ي پست تري از مردان قرار مي گيرند.ولي با وجود اين،زنان به هيچ وجه وضع بردگان را نداشتند و هيچ گاه در اوستا از زنان به بدي ياد نشده است.(ص:173)
ويژگيهاي جامعه ي ژنتي ايرانيان آريايي :
1)سازمان جامعه براساس همبودهاي طايفه اي وقبيله اي يعني همبودهاي همخون وخويشاوند استوار بوده است.
2)سازمان طايفه اي وقبيله اي برپايه ي خويشاوندي از دودمان پدري و تفوق حقوق مردان قرار داشته است.
3)همبودهاي خانداني(نمانا)هنوزاجزاي پيوسته اي از همبود طايفه اي(ويس)به شمار مي رفته ورشته هاي همخوني آنها را به يكديگر پيوند مي داده است.
4)همبستگي طايفه اي و وابستگي گروهها ي ژنتي به يكديگر نه تنها اعضاي طايفه و خاندانها را موظف به كمك و پشتيباني متقابل مي كند بلكه آنها را مشتركاً مسئول جرم وتخلفاتي مي نمايد كه از ناحيه ي يكي از افراد گروه سرزده است.
5)انتساب از تبار مادري،جاي خود را به خويشاوندي از تبار پدري داده بود.همبودي يكپارچه ي طايفه اي به خاندانهاي جداگانه تجزيه شده بود وتدريجاً زمينه هايي براي مالكيت فردي واختلاف در داراييها به وجود مي آمد.(صص:194-191)
فصل نهم:
همبود خانداني مرحله ي گذار از مادرسالاري به پدرسالاري
همبود خانداني كه در جامعه شناسي"خانواده ي بزرگ پدرسالاري"،"خاندان پدرسالاري"وغيره نيز ناميده مي شود،يكي از اشكال تاريخي جامعه است كه نزد غالب اقوام جهان،در مرحله ي معيني از پيشرفت اجتماعي پديده آمده وگسترش يافته است.همبود خانداني يكي از مسائل جامعه شناسي است كه بويژه از آغاز قرن نوزدهم،توجه بسياري از محققان اجتماعي ومورخان را جلب كرده است،ودرباره ي ماهيت و منشا آن،نظريات گوناگوني ابراز شده است.(ص:211)
در واقع،پيدايش همبود خانداني با مرحله ي پيشرفته تر نيروهاي مولد جامعه،تطبيق مي كند.با ازدياد اهميت دامداري در اقتصاد،همبودهاي مادرسالاري واستفاده ي روزافزون از فلزات و بويژه با امكاناتي كه براي شخم زمين با خيش فلزي وگاوآهن(در معناي عمومي فلزي آن)ونيز براي آبياري مصنوعي به وجود آمد،رفته رفته،نقش اقتصادي واجتماعي مرد به مثابه ي عامل واجرا كننده ي اين وظايف بالا رفت."جامعه ي ژنتي ابتدايي"كه برپايه ي تساوي كامل اعضاي طايفه قرار دارد،حق استفاده ي هر يك اعضاي ژنت را از حاصل زحمت خويش مفروض مي دارد.(ص:212)
بدينسان،در داخل"ويس مادرسالاري"،حق مالكيت خانداني به وجود آمد ورفته رفته،ساختمان يكپارچه ي طايفه به هم خورد و به گروههاي درون طايفه اي تقسيم گرديد.خاندان،كه كم كم مرد(ازجهت نقش اقتصادي خود)در آن الويت مي يافت،به صورت هسته ي اساسي توليد ويسي درآمد.(ص:213)
تشكيل همبودهاي خانداني،درعين حال،مرحله ي گذار از جامعه ي مبتني برتبار مادري به جامعه اي است كه بعداً به طور كامل براساس تبار پدري(پدرسالاري)قرار مي گيرد.ولذا نخستين گام مهم در راه انحلال تدريجي ساختار اشتراكي بدوي وعبور به مالكيت خصوصي است.(ص:215)
خلاصه بخش اول(نظری مجمل به تطور کلی گروه) از کتاب:
خانواده ایرانی در دوران پیش از اسلام
نوشته:پروفسور علی اکبر مظاهری
ترجمه:عبدالله توکل
نشر قطره تهران 1377
دانشجو : زهره معماریانی
تطور خانواده ايراني پيش از ساسانيان
خانواده اين دوره که روح پدر سالارانهاي داشت ترکيب آن عبارت بود از: پدر، مادر و فرزندان و نوادگان و برادران و خواهران و عروسان و دامادان عموزادگان و عمهزادگان و داييزادگان و خالهزادگان و بستگان ديگر که زير نظر رئيسي واحد، دور اجاقي واحد و براي برگزاري آئيني واحد زير سقفي واحد گرد ميآمدند. خانواده درطی شانزده قرن (1000 سال قبل از ميلاد و 6 قرن بعد از آن) با تاني تغيير مييابد کوچکتر ميشود و شامل پدر و مادر و فرزندان ميگردد.
خانواده کهن، از تيره که در اوستا زنتو خوانده ميشود، سرچشمه ميگيرد. در دوره گاهاني (2700 سال پيش) مرکز گروه خانوادگي، دمانه (خانه) است. که رئيس اين خانه پدر است که نمانوبخته (عدالت خانوادگي) را در حق زير دستانش به کار ميبرد. پدر شهريار، صاحب ويس (دهکده) است که از قدرت و اختيار فراتر از مسکن خود برخوردار است. زنتو ايراني همان تيره است. ولي تيره توتمي نيست. اعضا افراد تيره از صلب قهرماني خانوادگي، از صلب نيابي اسطورهاي آمدهاند که در اصل شايد توتم کهني بوده است. در ميان افراد تيره و رفته رفته قرابتي "بفعل" جانشين پيوند توتمي قديم شده است. خدايان جانشين (نیا ـ توتم) شدند و (پدر ـ شاه) تيره برزير دستانش تسلطي مطلق داشت ،بر آنان فرمانروايي ميکرد و بعد از مرگش مثل خدا مورد پرستش و رعب و خوف بود.
در اوستا "زنتو سر" زير نظر "زنتو پييتيش" است که همگي در مراتع پهناوري به نام شوبثره شريک هستند. پدر خانواده به مرور جانشين پدر تيره ميشود و او حق فروختن يا کشتن زنان و فرزندانش را دارد و مستحق احترام است. و براي اعضاء خانواده رئيس، پدر، صاحب اختيار، موبد و خداست.نشر آيين زرتشتي و گسترش نظام هخامنشي باعث خلاصي خانواده ايراني از (تيره) شد.
زردشت، يکي از شاهزادگان ماد، به فکر افتاد که تيرههاي گوناگوني را که همگي به لهجههاي يک زبان حرف ميزنند را به شکل يک قوم و يک ملت در آورد. پس او زادگاهش ،رگه ـ ري (تهران کنوني) را ترک کرد و به بخش خاور ايران رفت و به تعليم اين موضوع پرداخت که شخصي که مظهر شوکت و عظمت پادشاهي (خورنه ـ فر) است بايد همه تيرهها و قومها را تحت سلطنت خويش در آورد و آنها را متحد سازد. در اوستا آمده است که اصطلاح دهيو مبين و معرف کساني است که به يک لهجه سخن ميگويند و (اجتماعي ملي) به وجود ميآورند و رييس آنها دئينگهو پييتيش بوده که هم (پدر شاه) تيره بنيادي و هم ويس سالار بوده است. و به تدريج ويس سالاران اعتبار مييابند تا وقتي که دهيو سالار اختيار نهايي را به دست نيرومندترين آنها "ويسوپييتيش" قبايل پارس ميسپارد. و بدين ترتيب زنتو جوهر وجود خويش را از دست ميدهد و گروه خانوادگي را که زنداني کرده بود تا قيامت آزاد ميکند.
در اوستا نامي مثل نام خانوادگي آمده است که بيشتر از آنکه بازگوي نام نيابي باشد، بازگوي نام تيرهاي است. در این دوره با پيدايش پول امکان تقسيم مالي و دارايي امکانپذير شد و مالکيت فردي بر تملک گروهي غلبه يافت و در چنين نظامی بدیهي است که خانوده تقسيم ميشود و تکثر مي یابد و از گروه پر حجم به خانواده کوچک تقسيم ميشود.
تحول خانواده ايراني در عهد ساسانيان
هرم خانوادگي تيره به تناسب تعداد بچههايي که جا ميگذاشت، پس از مرگ پدر تقسيم ميشد. پيوند اعضاء هرم يکسان نبود نبانزدشته (خویشان نزديک) و شامل پدر و مادر و فرزندان و برادران و خواهران، برادران و خواهران پدر و مادر بچهها و نوهها ميشد و نافیه ،خویشان ساده بود.ساده ترین نمونه خانواده ایرانی که شامل پدر و مادر و فرزندان می شد، در قرن ششم ميلادي و در زمان سلطنت ساسانيان پديدار شد.پيشرفت اقتصادي و معنوي و انديشههاي آرماني آيين زردشت باعث شد که در خانواده جديد، قدرت پدر کاهش يابد و زن بيشتر همپايه شوهر شد و کمکم فرزندان از استبداد پدر آزاد شدند.
در اوايل قرن سوم ميلادي سيستم مانبد (خانه سالار) برقرار است اما در اواخر اين قرن با به رسميت در آمدن آيين زرتشت، مانبد ناگزير ميشد که انحصار آيين پرستش خانوادگي را رها کند و پدر مجبور بود اختيار مذهبي خودش را کنار بگذارد و مباشر پرورش صغار گردد. و زن کدگ بانوگ (کدبانو) بانوي خانه شد و از بردگي رها شد.
پيدايش اديان و مذاهب ديگر و اصطکاک آنان با دين زرتشت که باعث اصلاح تدريجي حقوق خصوصي شد و تبدل اقتصادي عواملي بودند که باعث تقليل حجم گروه شد.
پيش از قرن ششم خانواده در ده سکني داشت و وابسته به زمين بود اما با کشور گشاييهاي قرن ششم و نهضت شهر سازي کنار رودخانههاي خليج فارس رونق گرفت. زندگي شهرنشيني باعث رونق اقتصادي شد. در زمان خسرو بزرگ، اصالت فرد که مدت زيادي به علت رکود اقتصادي و تهاجمات بالکانها به تاخير افتاده بود، کم کم نمايان شد.
در زمان پادشاهي قباد اول، سر فها (رعيتهاي وابسته به زمين) گروه گروه به مزدک پيوستند. و در جستجوي غذا به شهرها آمدند خسرو اول به جاي برگرداندن آنها به زور اسلحه، آنان را اتباع آزاد خواند. و پس از محکوميت کمونيسم به اين دهقانان آزاد بذر و گاوآهن داده شد و ملت ايران از اين بابت از شهريار خود سپاسگزار شد و لقب دادگر و "انوشگ روان" (بيمرگ) را که تا آن زمان مخصوص جامعه مذهب بود، به او داد. دهقانان به کشاورزان آزاد تبديل شدند و از ميان رفتن تدريجي (وابستگي برزگران به زمين خاوندي) و تبديل شدن آنها به صنفهاي مختلف، گروهها به خانواده هاي کوچک مستقل تجزيه شدند. گذشته از اينها يک کارگر که جز دو بازوي خويش وسيلهاي براي نان در آوردن نداشت، ديگر نميتوانست خانوادهاي بنياد نهد که اعضاي بسيار داشته باشد. پس تشکيل خانواده بزرگ، کار بورژواهاي توانگر بود.
از اواخر قرن چهارم، خانوادههاي بزرگ، خداوندگاران مملکت شاهنشاهي بودند اعضاي اين خانوادهها بر ايران و انيران ـ کشورهاي ديگرـ فرمانروايي ميکردند و شاهزادگان اين خانوادهها، در آن واحد، شهرياران شهرها و اراضي و املاک کوچکي بودند که در کنار زمينهايشان گسترده بود و هر خانواده براي خود ميراثي داشت. خانوادههاي هرمي (عمر بعضي خانوادهها هزار سال يا بيشتر بود) به دليل ضعف سلطنت و تسلط اقتصاد طبيعي دوام يافته بودند . در قرن ششم با قدرت يافتن سلطنت وتبدیل اقتصاد پولي به اقتصاد طبيعي این خانواده ها، تجزيه شدند. خانودههاي نجبا ديگر در امور کشور نقش مهمي نداشتندو دچار انحطاط شدند، از سوي ديگر، سيلان طلا باعث تنزل کلي و قطعي ارزش زمين شده بود، ميراثهايشان قطعه قطعه شد و ثروتشان روي به کاهش نهاد. اعضاي اين خانوادهها در جستجوي شغل و مواجب به دربار هجوم ميآوردند. شاه آنان را ميآزمود اگر توانا و کوشا بودند مرزباني ناحيهاي را به آنان ميداد و بقيه بخور و نميردرگمنامي به سر ميبردند. بدين ترتيب همه جا در اکثر طبقهها، حجم گروه خانوادگي کاهش يافت.
نتیجه
تحول خانواده ایرانی در مقایسه با روم و یونان با تاخیر و به کندی صورت پذیرفت.علل رخوت و خمود را در به دلایل زیر می توان نسبت داد:
اول ،به دلیل موقعیت جغرافیایی و صور مختلف تجمع مردم در شهرها. منابع آبی در ایران پراکنده تر از شمال دریای مدیترانه بود و همین امر زندگی را در فلات ایران دشوار می گردانید.آب وهوای بری و خشک باعث می شد ایرانی روستا نشین و خانه نشین گرددو از زندگی عمومی بگریزد.بدینسان در جایی که فرد مدیترانه ای ،سر برهنه و پا برهنه ،و حله ای بر تن ،نیمی از روز را در میدان عمومی به سر می آورد،ایرانی که پیراهن(سدرک)و شلوار و جامه (یامک)پوشیده است و مدام کلاه بر سر دارد،از خانه اش بیرون نمی آید،مگر وقتی که خواسته باشد سر کارش برودوبعد از کار بلافاصله به خانه اش برگردد.واز تعاملات اجتماعی به دور بود.
دوم، متجاوزهایی که از بالکان آمده بودند،طلا و نقره ای را که در ایران قرنها توده شده بود،تاراج کردندو تجارت ایران را درست در همان زمانی که رفته رفته توسعه می یافت،از بین بردند .این تهاجمات که مدت هشت قرن به طول انجامید،باعث تاخیری در همه دگرگونیهای اجتماعی،و در نتیجه ،خانوادگی شدکه در سواحل دریای مدیترانه که حفاظ بیشتری داشت بسیار زود تحقق پذیرفته بود.
سوم، مذهب در ایران با هر گونه اقدامی در راه آزادی فردی مخالف بود.آیین زرتشت و مزدا که قرنهای زیادی در ایران تسلط داشتند،بر پایه تیره و دودمان استوار شده بودند وچون هر دو مذهب،محافظه کار بودند ذره ای با تغییر شکل احتمالی گروه خانوادگی سازگاری نداشتند.آیین مانی ،دین مسیح و آیین مزدک که به حال فرد سازگار تر است بسیار دیر در ایران پدیدار شد و توسعه یافت .در واقع ،آیین مزدایی و زرتشتی که با آیین مانی و مسیح و مزدک سخت گرم پیکار بود تا اواخر قرن پنجم انعطافی نپذیرفت وتا آن زمان روشهای کهنه و باستانی در ایران جاری بود طوری که مثلا پدر خانواده حق داشت زن و فرزندانش را به قتل برساند یا مثل برده بفروشد.
اما مقارن قرن ششم با جهانگشاییهای خسرو اول ،ناگهان طلا در ایران به وفور پدیدار شد.اقتصاد پولی مایه تسریع جریان ثروتها شد،در نتیجه تجارت در میان مردم و مبادله افکار تسریع گردیدشهرهایی که به تقلید از شهرهای سواحل مدیترانه ساخته شده بودند،تحولی در زندگی عمومی ایرانیان ایجاد نمود.خانواده ایرانی که روزگاری دراز سر در گریبان خود فرو برده بود،از رخوت بیرون آمدو حجم و فشردگی خود را در آن واحد از دست داد.
روابط خویشان و بستگان رنگ مردمی به خود گرفت. زنان و کودکان که مدتی دراز در گرفتار انقیاد خود کامگی های پدر بودند،رفته رفته آزاد شدند و این حق را یافتند که خودشان کار کنندو برای خودشان مال خاص به وجود بیاورندو پس از مرگ پدر از میراث سهمی داشته باشند.
با این همه خانواده ایرانی باز هم به صورت گروهی به جای ماند.خویشاوندی پدر و مادر و فرزند همچنان از تقدیس رکن مذهب بر خوردار شدو خود مرگ نیز،گذشته از این که باعث انحلال این پیوند نشد،مایه احکام آن هم شدو در میان اشخاص مربوطه وظایف و تکالیفی چون پرستش و حمایت به بار آورد.
|